تبليغاتX
دفتر خاطرات

























دفتر خاطرات

گله مند نباش زندگي همين است كه مي بيني ....

 

خیلی وقت بود که میخواستم یه چیزی بنویسم .. اتفاقا تایپ هم کردم ولی فلشم

موند خونه خودم اومدم کافینت

اون روز داشتم راجع به زبان با داداشم حرف میزدم .. اینکه تو چه حدی هستیم و

تقصیر کیه و ... از این جور صحبتا .

داشتم مینالیدم از اینکه تقصیر معلماست که خوب تدریس نکردن !

بعد گفتم نه اون خانممون که من کوچولو بودم میرفتم کلاسش اگه هی ناخن هاشو

نمی کشید روتخته من از کلاسش زده نمیشدم....

خلاصه داشتم تقصیر خیرات میکردم!

تا اینکه داداشم با یه حرف ساده جواب دندان شکنی بهم داد ...

گف توجیه ... گذشته ها گذشته! حالا که چی ؟!

خوب راست میگفت من با این وضعم تا کی میخوام بشینم بگم تقصیر فلانی بود

تقصیر بهمانی بود ؟؟؟

خیلی اوقات تو زندگیمون انقدر درگیر این حرفا میشیم که یادمون میره داریم درجا

میزنیم و روزهامون داره از دست میره!

نه اینکه من برای کلاس زبان رفتن اقدام نکردم نه، پی اش رفتم ولی نشد دنبال

 کنم ... همت میخواد بعضی کارا .

بیاین فکر کنیم اگه فلان کارو تو زندگی انجام بدیم چی میشه ؟ یا انجام ندیم چی

 میشه ؟

سبک سنگین کنیم و دست از توجیه کردن و گذشته رو مرور کردن برداریم و شروع

کنیم .

تو قدمی جدیدی که بر میدارین براتون آرزوی موفقیت می کنم

 

 


نفیسه نوشت :) : من فقط فرصت کردم با یه مطلب جدید به روز شم . نظراتتونو خوندم فقط به دلیل کمبود

 وقت شرمندم که جواب ندادم

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 17 توسط نفیسه| |

اول از همه دست مریزاد به همه.

ممنون از همگیمون ک یه پیروزی دیگه آفریدیم و  یه بار دیگه محکم کوبیدیم

تو دهن دشمن .

خدارو شکر میکنم که منو تو ایران آفریده و من تو این کشور به دنیا اومدم.

به ایرانی بودنم ب وطنم به ملتم به رهبرم میبالم  و افتخار می کنم .

از خدا میخوام مارو منسجم و متحد در کنار هم و رهبرمون رو سالم و قدرتمند

برامون نگه داره.

چشم دشمنامون کوووووور و نابود باشه انشالله !!!



نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 17 توسط نفیسه| |


سلااااااااااااااااااااام به همگی .

میدونم که خیلی وقته نیستم .

اینترنت نداریم :((((( کافینتم نزدیکمون نیست :((((

عذر خواهی میکنم از دوستایی ک میان و یا صفحه آپلود نشده مواجه میشن .


نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 16 توسط نفیسه| |

 

میشهههههههههههههههههههه دیگه کسی فوت نکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 میشه نمیرین ؟؟؟؟؟

 

عزراییل ترخدا بی خیال فامیل ما شو ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 18 توسط نفیسه| |

 

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان
 
ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری
 
بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دوروبر حجره های طلبه ها می گشت
 
و از توی آشغال های آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به
 
 ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان
 
تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
 
 
مضمون این نامه :
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
خدمت جناب خدا !
 
سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم.
 
از آن جا که شما در قران فرموده اید :
 
"ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها"
 
«هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»من هم
 
جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.
 
در جای دیگر از قران فرموده اید :
 
"ان الله لا یخلف المیعاد"
 
مسلما خدا خلف وعده نمیکند.
 
بنابراین اینجانب به جیزهای زیر نیاز دارم :
  • ۱ - همسری زیبا ومتدین
  • ۲ - خانه ای وسیع
  • ۳ - یک خادم
  • ۴ - یک کالسکه و سورچی
  • ۵ - یک باغ
  • ۶ - مقداری پول برای تجارت
  • ۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
 
 
مدرسه مروی-حجره ی شماره ی ۱۶- نظرعلی طالقانی
 
 
نامه ای به خدا که به واقعیت پیوست !!! - www.taknaz.ir
 
 
 
نظرعلی بعد از نوشتن .....
 
نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید،مسجد خانه ی
 
خداست. پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار
 
تهران (مسجدشاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با
 
خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره.
 
صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او از
 
جلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی :
 
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
 
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی
 
پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور
 
می دهدکه کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد،
 
و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور
 
می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید: نامه ای که برای خدا نوشته
 
بودند،ایشان به ما حواله فرمودند .پس ما باید انجامش دهیم. و دستور می دهد
 
همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود.
 
  
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 23 توسط نفیسه| |

 

ای کاش بشکنند دعاها حصار را

بر تن کنند اهل زمستان بهار را



کی می شود به گوشه چشمی نظر کنی

چشمان خیس این همه چشم انتظار را



پشت ضریح تو چقدر دل شکسته است

کی می شود ورق بزنی روزگار را



طبق قرار آمده ام درد دل کنم

یادت که هست آن همه قول و قرار را



بغض غزل شکسته که هی زار می زند

این اشک های جاری بی اختیار را



نذر غبارروبی مرقد نموده ام

تا امشب از دلم بتکانی غبار را

 

ميلاد امام رضا رو به همتون تبريك ميگم. اميدوارم زودتر همگيمونو بطلبه

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت 21 توسط نفیسه| |

 

خوب جونم براتون بگه كه ما طرفاي ظهر رسيديم و تا شب يكم خودمونو كارامونو جمع و جور كرديم ...

 رفتيم تو روستا يه گشتي زديم تا ببينيم كه كلاسمونو كجا بايد برگزار كنيم . دنبال يه فضاي باز بوديم

تا بچه ها با دست باز بتونن شيطوني كنن و سر و صدا كنن . حداقل واسه من لازم بود. چون كلاسم

 كلاس بازي بود و يه فضاي بزرگ نياز بود . گشتيم و ... از اين ور ده رفتيم اونورشو بالاخره بالاي

يكي از تپه هاي بلند روستا يه تك درخت پيدا كرديم ، به نسبت از مركز ده دور بود ولي جون ميداد واسه

 برگزاري كلاس .

 

" اين درخته رو ميبينين كه يه عالمه بچه دورشه ، كلاسامون اونجا برگزار ميشد . "

 

 

قسمت همه ي جوونا باشه بخصوص دوستاي وبلاگيه من  تو اون مدته كه ما ليرو بوديم 3 ، 4 تا

عروسي برگزار شد . اولين عروسي ، خونه همسايه اون وريمون بود ... به قول خودشون جاز آورده

 بودن چه صر و صدايي ... چه خواننده خوش صدايي!!! مسلمان نشنود كافر نبيند  از اول تا آخر

 اينو ميخوند :

 " حنا حنا ميبنديم ، حنا به پا ميبنديم .. اگر حنا نباشه .. دل و به خدا مي بنديم ..." يعني ديگه داغون

 شديم انقد اينو خوند اين حدوداي ساعت 10 شب بود تا اينكه يهو .. همه برقاي ده رفت !  فقط نور

مهتاب ده و روشن كرده بود . از اين نگفته نگذرم كه انقدررررر آسمونش خوشگل بود كه نگو ، ستاره

 بارون بود .

فرصت و غنيمت شمردم و دوربين دو چشمي منجم گروه و برداشتم و افتادم به ستاره ديدن ... منجممونم

صور فلكي و بهمون نشون داد و يه عالمه توضيح هاي خوب راجع به آسمون داد، يعني عالي بوداااا.

 شد ساعت 11:30 ، ما رفتيم واسه استراحت ، ساعت 12 يهو برقا اومد ، خوانندهه نه گذاشت نه

برداشت  دوباره : حنا حنا حناااااا .. مگه ول مي كرد . يهو همگي زديم زير خنده و ..

 يعني شبي بود واسه خودش .

 

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 23 توسط نفیسه| |

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

دلم براي وبلاگم و دوستام يه ذره شده . دوست دارم يه دل سير بشينم و

پست بذارم .

خوب قول داده بودم از اردو بگم ....

 

ماجرا از اونجايي شروع شد كه ما قرار شد براي سال سوم بريم اردو جهادي .

 2 سال قبل رفتيم لرستان – خرم آباد – روستاي هفت چشمه . ما تازه امسال

فهميديم اين روستا يعني هفت چشمه ، محرومترين ترين روستاي كشور بوده .

 

" خونمون تو هفت چشمه"  

 

امسال قرار شد بريم شمال كشور – روستاي ليرو از توابع استان گلستان .

بر خلاف هفت چشمه كه پر از خاك بود ... ليرو پر از درخت و سرسبزي بود .

هفت چشمه >> ( اردوی سال پیش و پیارسال )

 

 

ليرو >>  ( اردوی امسال )

 

 

ولي خوب اينا دليل نميشه ... يه حدي از محروميت و دارا بود!

12 شهريور، 12 نفر حركت كرديم و رفتيم سمت شمال . 13 ام رسيديم روستا

( عين بهشت بود ).

و تو زينبيه ( محل امن و عبادي ) اونجا مستقر شديم  ( حالا پيشينه زينبيه رو

ميگم بهتون ) .

خونمون ( زينبيه )  اون كنار عكس ، اسب رحيمه خانم هست

 

 زينبيه 2 تا اتاق مستطيلي داشت . اوني كه به در ورودي باز ميشد قسمت

چمدونامون بود و شام و ناهار خوردنمونو اينا . يه اتاق ديگه هم بود كه فقط توش

 12 نفر جا ميشدن كه ما بوديم. يعني اگر بيشتر بوديم احتمالا يكيمون بايد تو

كوچه ميخوابيد . عين كتابخونه مرتب ميخوابيديم .  

انقد حال و هوامون خوب بود كه صبح تا چشامونو باز مي كرديم ميخنديديم تا

شب ...

 يعني سوتي پشت سوتي خاطره پشت خاطره .

همسايمون يه خانم جا افتاده بود كه با يكي از دختراش زندگي مي كرد.

بقيشونو شوهر داده بود ي پسرم داشت كه بازم همسايمون ميشدن ،خانمش

رحيمه خانم خيلي زن خوب و نجيبي بود .

اسب رحيمه خانم هم ديوار به ديوار خونمون بود تازه گوسفندا هم بودن اونا هم

 همسايمون بودن ...

يكم اونورتر آغل بود ك توش 2 تا گاو بود ... مرغ و خروس و جوجه هم كه فت و

فراوون بود . قشنگتر از همه سگايي بودن كه شبا تشريفشونو مي آوردن پشت

در ما ... صداي نفس نفس زدناشون ميومد تو اتاق ! يعني اگر در باز ميشد يه

گله سگ ميومدن تو !!!!

 

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 22 توسط نفیسه| |

 

دوستاااااااااااااای خوبم سلااااااااااااااااااااام

یه ۱۰ روزی نبودم رفته بودم اردو جهادی ی ی ی . دسترسی به نت نداشتم .

انشالله به زودی زود به روز میشم با خاطرات و عکسای اردو جهادیم

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 17 توسط نفیسه| |


و خداوند فرمود :


ای فرزند آدم !


فرشتگانم { كه ماموران منند }، شب و روز در پی تو اند و مراقب اعمال تو ، تا

آنچه را می گویی و انجام می دهی ، چه كم و چه زیاد ،بنویسند .


و آسمان_نیز _ آنچه از تو ببیند ، شهادت می دهد .


و زمین _ هم _ به آنچه بر آن انجام می دهی گواهی می دهد .


و خورشید و ماه و ستارگان _ نیز _ به گفتار و كردارت گواهند .


و من _ خود _ از اندیشه های پنهانی قلبت آگاهم .


پس خودت _ نیز _ از خویشتن غافل مباش ،


زیرا مرگ { در پیش است } و گرفتاری فراوان در انتظار تو است { و به توشه

بسیار نیازمندی }.

و هنگامه كوچ تو نزدیك است .



و آنچه را از پیش فرستادی ، چه نیك و چه بد ، بی كم وكاست آماده است .


و فردا محصول اعمال خود را در می یابی ...


حديث قدسي


نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 22 توسط نفیسه| |

Design By : Night Melody