![]() نفیسه دانشجوی رشته مشاوره عاشق تو جمع بودن و گردش رفتن آدم منفی نگری نیستم و دوستم ندارم الکی بشینم و برای خودم غم تراشی بکنم . رنگ خاصیم مد نظرم نیست که بگم عاشق اون رنگم. نه! کلا جعبه مداد رنگی رو دوست دارم . . .... بعدشم همین دیگه .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 جستجو
پیوندها
یادداشت های یک سرباز معلم جنوبی ( معرکه است )
گاهی سنگ صبور رزهای صورتی من به توان تو! - - حد فاصل - - خاطرات باور نکردنی یک حاج آقا! من هم 1 روز عاشق بودم (به خدا) گروه مشاوره دانشگاه شهید بهشتی مشاوران جوان نوشته هاي دل من شمعدان بی شمع ๑۩۞۩๑ برترین وبلاگ پارسی๑۩۞۩๑ كتابخانه اميد ايران . دانلود كتابهاي مبايل و pc كلام تو عصاي معجزه گر توست :) مذهبي اسلامي شامل صدها مداحی جدید صدای پای آب سکوت عشق ریحووون ستایش کابوس شب جنجشک حیرووون :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دفتر خاطرات
گله مند نباش زندگي همين است كه مي بيني .... در حوالي بساط شيطان”
بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد. و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد. و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من شدهاند. جوابش را
ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
|+| نوشته شده توسط نفیسه در شنبه 29 اردیبهشت1386 ساعت 21
فوتبال
بازم سلام میبینم ( الکی گفتم نمیبینم امروز ۳ شنبه است و تقریبا ۲ هفته دیگه فرجه ها شروع میشه ( البته واسه بعضیا ) ولی اون قدری که این حرف من مهمه امتحانات مهم نیستن . قضیه از این قراره که ۱ شنبه ای که گذشت بازم تیم فوتبال دانشکدمون بازی داشت با کجا ؟؟؟؟؟ با دانشکده حقوق . بازی قرار بود ساعت ۱۱:۳۰ شروع بشه . اما ساعت ۱۱:۴۵ شروع شد . این سری به توصیه یکی از دوستان که گفتن به بیت المال ( منظور سطل آشغالیه ) خسارت نزنیم ما هم رفتیم یه طبل گنده آوردیم و بوق و ...... بازی شروع نشده تشویقای ما شروع شد . " بوفه حقوق میدن هویج پلو حقوقی تیمتو بردارو برو " " نون و پنبر و سبزی حقوقی چرا میترسی ؟؟؟ " ( یه سری از شعارا همون جا ساخته میشد و از تولید به مصرف بود دیگه هر چی از این مغز مبارک تراوش میکرد یه آهنگ میزاشتیم روشو تحویل حقوقیا میدادیم این سری مربی تیم بهمون گفته بود که با حراست و داور کار نداشته باشیم نمیدونم چرا !!!!!!!!! بیشتر از اینکه به بازی نگاه کنیم داشتیم تشویق میکردیم خلاصه بازی به اوج خودش رسید و در اون حین بود که ما ۱ گل زدیم ( هوراااااااااا ) همه دست سوت ... کلی خودمونو هلاک کردیم . یه کم بیشتر نگذشته بود که گل دومم زدیم اونا هم نه گذاشتن نه برداشتن ۲ تا گل جانانه نثارمون کردن و مساوی شدیم . ولی بازی به همین جا ختم نشد . رسیدیم به قسمت مهم بازی که پنالتی بود همه اومدیم دور زمین فوتبال و ...... دست به دعا و هی اونا میزدن دروازه بان ما میگرفت ما میزدیم دروازه بان اونا میگرفت . بازی کلی حساس شده بود . خلاصه بعد از کلی تلاشو ما بزن اونا بگیر و اونا بزن ما بگیر ...... بازی رو ما بردیم ما بردیم چلو کباب و ما خوردیم چقدر چلو کباب خوردم مزه داره بچه ها ( پسرا ) وسط زمین دوره اعضا ی تیم حلقه زدن و کلی تشکر کردن ازشون " بچه ها متشکریم بچه ها متشکریم " دیگه هی میریم میایم به خودمون افتخار می کنیم . نمیدونم بازیه بعدی کِیه ولی هرچیه یا نیمه نهاییه یا نهایی . بازم خبرشو بهتون میدم دیگه فعلا همین دیگه همتون شاد شاد شاد باشید ( مثل من
|+| نوشته شده توسط نفیسه در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 ساعت 12
یه عالمه اتفاق خوب
سلام سلام خوبید ؟ من که خیلی خوبم . داشتم هی دنبال مطلب می گشتم . آخرش به خودم رسیدم تو این چند روز ما رفتیم نمایشگاه کتاب .مثل هر سال که میرفتیم . ولی خوب واسه من یه فرق دیگه داشت ( نسبت به سالای پیش ) اینکه من دیگه دنبال کتاب تست و کنکور و ..... اینا نبودم . رفته بودم که کتابای دانشگاهی بخرم . و این منو خیلی خوشحال می کرد نماشگاه خوبی بود فقط یه مشکلی که داشت اینکه نا مرتب بود . هر سال اسم انتشاراتی ها رو دمه در سالن میزدن و آدم سر در گم نمیشد .اما امسال این کارو نکرده بودن و باید کلی میگشتی تا انتشاراتی رو که میخواستی پیدا میکردی . خوب چون سال اول بود که تو مصلی برگزار میشد یه همچین اتفاقاتی هم میفتاد . اما مهمتر از اون اینکه دیروز تو دانشگاه مسابقات لیگ فوتبال بین دانشکده ها شروع شد . اولین بازی با حقوق و مدیریت بود و بازی بعدی تیم دانشکده ما بود با اقتصاد رفته بودیم که کلشونو بخابونیم خیلی ادعاشون میشد ساعت ۱:۳۰ بازی شروع میشد . فقط یه مسئله ای اینجا وجود داشت و اون این بود که ما ساعت ۱ تا ۲:۳۰ کلاس داشتیم اونم هیچ. مهمتر از همه اینکه امتحان میان ترم داشتیم خیلی بودیم. همه کلاسای دانشکده ۱ تا ۳ تعطیل شده بودبازی شروع شد ما هم تشویقامون شروع شد دیگه بوق و سطل آشغال و .... همه چی . صدامون تو کل زمین می پیچید . " رشته برشته ( هی ) رو توپ نوشته (هی) بازم مثل همیشهpsycho ( psychology) برنده میشه ( منظورمون روانشناسی بود در اون حین پاجه خواری داورم مد نظرمون بود : "شیر سماور (هی) اگزوز خاور (هی) ماشاالله به داور یا ......: " حراست دوست داریم من که خودمو خفه کردم انقدر تشویق کردم . اولین گل و تیم ما زد در حین تشویق بودیم که یه گل نثار تیممون شد . ( ولی هیچ اشکالی نداشت چون بازی ادامه داشت ) بازی کشید به وقت اضافه و پنالتی و اخرش اینکه.................... ما بردیم ما بردیم چلو کبابو ما خوردیم . همه ریختیم تو زمین فوتبالو کلی تشکر و تشویق و ... عالی بود عالی انقدر خوش گذشت که حد نداشت . حالا دوباره تیممون بازی داره . انشاالله اونم میبریم
این بود ماجرای این دو روز شاد باشید . |+| نوشته شده توسط نفیسه در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 ساعت 12
یه عالمه جمله قشنگ
زندگي خفتن نيست، زندگي پرواز است، زندگي بال گشودن ز زمين، زندگي اوج گرفتن بر سر قله ي عشق، زندگي پر زدن از آغاز است..
نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم : اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد .
اگر تمام شب براي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستارگان را نيز از دست خواهي داد . شکسپير
نه اين كه چون به دنيا آمده اي زندگي كني.*
*از زندگي خود لذت ببر بدون آنکه آن را با زندگي ديگران مقايسه کني* ( کندورسه )
نمي توان با دستهايي در جيب از نردبان موفقيت بالا رفت.
|+| نوشته شده توسط نفیسه در یکشنبه 9 اردیبهشت1386 ساعت 17
بهترین وکیل
اون لحظه ای که توی توفان حوادث از وحشت و ترس این طرف و اون طرف میری
و نمی دونی کدوم راه رو انتخاب کنی تا به هدف و آرمانت برسی ،
اونی که آرومت می کنه و یا به کمکت میاد و تورو از این سردرگمی ها رها می کنه
و از تنگنا ها به گشایش میرسونه یک نجوای عاشقانه با معبوده که با تکیه بر قدرتش و اعتماد
به وکالتش همه چیز رو بهش بسپری .
و اون موقع که می گی : پروردگارا به قدم صدق داخل و به قدم صدق خارج گردان و به من از جانب خود بصیرت و حجت روشنی عطا
فرما! ( اسراء / 80) وکیلی که بدون هیچ حیله و نیرنگی و حتی چشم داشتی تورو به هدفت و مقصودت می رسونه و هر مکر و حیله
ای پیش اون رنگ می بازه. وکیلی که هم دوستت داره و هم پشت و پناهته . و اگر دشمنان بخواهند تو را فریب دهند، خدا تو را کفایت کند. اوست که به نصرت خود و یاری مومنان تو را
موید و منصور گردانید. ( انفال / 62 ) و در تمام ثانیه ها نزدیکته و حتی فکرت رو هم می خونه، کافیه یه نیت به قلبت خطور کنه و ضربان وجودت
به یاد اون بنوازه که : من بر او توکل کرده ام ( که خدای جهان ) و رب عرش و بزرگ ، اوست . ( توبه / 129 ) و لحظه های زیبای تبلورعشق چه زیبا و تماشایی یه که اون وکیل مهربون، جوابت رو میده و میگه تو بر من
توکل کردی ، پس منم هواتو دارم و توی تمام لحظه ها یاری ات می کنم . ای رسول ما ! خدا تو را کفایت است و مومنانی که پیرو تو اند. ( انفال / 64 )
اینو بدون که این وکیل با همه وکلای دیگه فرق می کنه ، وکیلی یه که رو دست نداره و مهربون ترینه، و در
همه جا حامی توست . هر چی از مهرش بگم کم گفتم ، پس به اون امیدوار باش و کارت ، وجودت، قلبت،
روحت و بالاخره تمام هستی خودت رو بسپاربه اون و آسوده خاطر و آروم زندگی کن . و تو بر خدای زنده ابدی که هرگز نمیرد توکل کن و به ستایش ذات او، وی را تسبیح و تنزیه گو و او به کناه
بندگانش آگاه است. ( فرقان / 58 ) و در لحظات عمرت به او پناهنده شو و برای رسیدن به تمام آرمان هایت، ترانه خوان هستی باش. بگو او پروردگار من است، معبودی جز او نیست، بر او توکل کردم و پیوسته رو به درگاه اودارم. ( رعد / 30 ) و از همه مهم تر این که، تموم قوانین وکالت رو هم از اول دراختیارت گذاشته، پس خوب اونو بخون و باهاش
انس بگیر و مراقب باش به بیراهه نری و به جاده خاکی نزنی. سپردمت به همون وکیل مهربون. |+| نوشته شده توسط نفیسه در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 ساعت 12
|