تبليغاتX
دفتر خاطرات
دفتر خاطرات
گله مند نباش زندگي همين است كه مي بيني ....
روز مبادا
 

 باشد برای روز مبادا

 اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

 آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا

 روزی درست مثل همه روزهای ماست

 اما...

 کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد..

 

|+| نوشته شده توسط نفیسه در شنبه 30 تیر1386 ساعت 13 |

تولدم مبارک.
 

   تولد   تولد   تولدم   مبارک

   مبارک   مبارک   تولدم   مبارک

    برم  شمعارو  فوت  کنم

    تا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ انقدر زنده باشم

    ا    م     ر    و     ز      ت  و  ل  د  م  ه

   

  من ۲۱ ساله پیش ...

 تو این روز...

 ساعت ۳۰ :۳ ظهر...

 تو بیمارستان نجم

به  دنیا  اومدم .

الانم خیلی خوشحالم

 

     ت    و     ل     د     م      م       ب       ا        ر         ک  

                          

                        

                                 

                                            

|+| نوشته شده توسط نفیسه در چهارشنبه 13 تیر1386 ساعت 18 |

 

 سسسسسللللللللاااااااااااااااااااااامممممممممممممم

 چطورین؟؟؟ خوبین ؟؟؟ خوشین؟؟؟  ....ین 

 میلاد حضرت فاطمه ( س ) روز زن وروز مادر

 

 رو تبریک میگممممممممم.

            

|+| نوشته شده توسط نفیسه در چهارشنبه 13 تیر1386 ساعت 17 |


 امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من

 حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي

 يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه

شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.


وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم

چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو

 خيلي مشغول بودي.

يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي

 جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.

خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و

در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

 تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم

 که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار

 هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي

 که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي

 و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.

بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون

را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت

 زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر

نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را

کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛

و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي.

بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي

 و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در

کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش

را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگرانصبورباشي.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان

دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.


 خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم

منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم

 به من وقت بدهي.


آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،

مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...


                                                           دوست و دوستدارت:خدا


|+| نوشته شده توسط نفیسه در سه شنبه 5 تیر1386 ساعت 16 |