![]() نفیسه دانشجوی رشته مشاوره عاشق تو جمع بودن و گردش رفتن آدم منفی نگری نیستم و دوستم ندارم الکی بشینم و برای خودم غم تراشی بکنم . رنگ خاصیم مد نظرم نیست که بگم عاشق اون رنگم. نه! کلا جعبه مداد رنگی رو دوست دارم . . .... بعدشم همین دیگه .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 جستجو
پیوندها
یادداشت های یک سرباز معلم جنوبی ( معرکه است )
گاهی سنگ صبور رزهای صورتی من به توان تو! - - حد فاصل - - خاطرات باور نکردنی یک حاج آقا! من هم 1 روز عاشق بودم (به خدا) گروه مشاوره دانشگاه شهید بهشتی مشاوران جوان نوشته هاي دل من شمعدان بی شمع ๑۩۞۩๑ برترین وبلاگ پارسی๑۩۞۩๑ كتابخانه اميد ايران . دانلود كتابهاي مبايل و pc كلام تو عصاي معجزه گر توست :) مذهبي اسلامي شامل صدها مداحی جدید صدای پای آب سکوت عشق ریحووون ستایش کابوس شب جنجشک حیرووون :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دفتر خاطرات
گله مند نباش زندگي همين است كه مي بيني .... عیادت
سلام خوبید؟ عید همگی مبارک . 100 سال به این سالا .
تو این یکی دو روز داشتم با خودم فکر میکردم !
بالاخره فهمیدم..!!!
امرو ز رفته بودیم خونه یکی از فامیلای نزدیک ، ولی نه به رسم همیشگی که فقط میرفتیم
واسه دید و بازدید همدیگه . رفته بودیم واسه عیادت
بنده خدا فقط خوابیده بود ، تکون که میخورد درد بدنش زیادتر میشد و خیلی به سختی حرکت میکرد .......
همین اتفاق منو یاده یه روزی انداخت که بخاطر اینکه باد به گردنم خورده بود رگش
شدیدا گرفته بود. تو اون چند روزی که گردن درد گرفته بودم واقعا اذیت شدم. تا گردنو
تکون میدادم صدای آخ و نالم بلند میشد.
وقتی داشتم این چند روزو مرور میکردم دقیقا به یه نتیجه ای رسیدم که هممون موقع مریضی بهش میرسیم!!
اونم اینکه خدا تا وقتی تن سالم بهمون داده، سرمون گرمه کار و زندگیه که حتی یادمون میره یه تشکر
کوچولو از خدا بکنیم. بعدم اینکه تا یه ذره بدنمون از حالت نرمال خارج میشه میگیم آخه چرا من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون موقع است که خدا میخواد بهمون بگه : حواست باشه که تن سالم بهت داده بودم، خودت شکر گزارش
نبودی . حالا این دردو تجربه کن تا قدر عافیت و بدونی.
پس بیاید همین الانی که داریم این مطلبو میخونیم از خدا تشکر کنیم بابت این تن سالم
این چشم و دست سالم و تک تک اعضای بدنمون که اگرسالم نبودن نمیتونستیم انقدر
راحت بشینیم و کارامونو انجام بدیم...
|+| نوشته شده توسط نفیسه در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 0
یه داستان قشنگ
شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد . دید نانوا عمدا مقداری آرد جو را با آرد گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید : " آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الان مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی؟؟ " مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد :" من فقط برای مدتی این کار را انجام میدهم و بعد که
وضع مالی ام بهتر شد این کار را ترک میکنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم !! "
شیوانا سری تکان داد وگفت متاسفم دوست من!! هرانسانی که کاری انجام می دهد بخشی
از وجودش می فهمد که او قادر به این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید
و در نگاه، چهره، رفتار، گفتار و صدای آدم خودش را نشان میدهد.
کم کم انسان های اطرافت هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این کار است
و به خاطر آن از تو فاصله می گیرند.
تو کم کم تنها میشوی و این بخش که دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو
همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی
که قادر به فریب و نیرنگ است با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که
دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی .
|+| نوشته شده توسط نفیسه در سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت 0
زندگی خالی است ان را پر کن زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی.
|+| نوشته شده توسط نفیسه در چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت 11
خیلی خوش گذشت
سلام سلام خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ من الان تبریزم جای همتون خالی هوا اینجا خیلی خنک و خوبه. .... خیلی خیلیم داره خوش میگذره . دیروز با یه گروه ۱۹ نفری از دوستان و فامیل رفته بودیم جلفا ( که با آذربایجان و ارمنستان مرزه ) برای اولین بار بود که میرفتم یه شهر مرزی . از تبریز که بخوایم بریم اونجا باید از شهرای صوفیان و مرند بگذریم بعد یه جاده است که یه ویژگی خیلی بارز داره اونم اینه که رود ارس نزدیک به جاده است، یعنی اینور آب ایرانه اونور آذربایجان و ارمنستانه . جالبترش اینه که اگر شما رودُ بصورت عمودی به ۲ بخش تقسیمش کنی یه طرف از این ۲ قسمت میره به سمت شمال اون یکی طرفش میره به سمت جنوب . اونجا رو که رد کردیم رسیدیم یه روستا بود که توش یه امام زاده بود به اسم " سید محمد آقا " میگفتن هر چی نذر کنی براورده میشه . پشت امام زاده یه روده عریض بودپشت رود هم یه حالت جنگلی داشت که واقعا روح ادم تازه میشد وقتی به اونجا نگاه میکرد . بازم جاتون خالی صبحانرو که خوردیم رفتیم زیارت و بعدشم آب بازی کردیم تو اون رودخونهه . ناهارم همونجا خوردیم بعد هم وسایلو جمع کردیم که برگردیم . موقع برگشت کنار جاده وایستادیم، رفتیم تو چند متری رود ارس. رو زمین یه عالمه خرچنگ خشک شده بود ( که پسر داییم هم از اونجا از فرصت استفاده کردو چنتاشو برداشت که با خودش ببره خلاصش ساعت ۱۰ شب رسیدیم خونه . وقتی رسیدیم داشت بارون میومد . واقعا هوای قشنگی بود . خیلی خیلی خوش گذشت . انشاالله شمام مسافرت برید انقدر بهتون خوش بگذره . اینم خاطره یه روز از روزای خوش زندگیم بود تو تبریز شادِ شاد باشید
|+| نوشته شده توسط نفیسه در شنبه 13 مرداد1386 ساعت 17
|