![]() نفیسه دانشجوی رشته مشاوره عاشق تو جمع بودن و گردش رفتن آدم منفی نگری نیستم و دوستم ندارم الکی بشینم و برای خودم غم تراشی بکنم . رنگ خاصیم مد نظرم نیست که بگم عاشق اون رنگم. نه! کلا جعبه مداد رنگی رو دوست دارم . . .... بعدشم همین دیگه .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 جستجو
پیوندها
یادداشت های یک سرباز معلم جنوبی ( معرکه است )
گاهی سنگ صبور رزهای صورتی من به توان تو! - - حد فاصل - - خاطرات باور نکردنی یک حاج آقا! من هم 1 روز عاشق بودم (به خدا) گروه مشاوره دانشگاه شهید بهشتی مشاوران جوان نوشته هاي دل من شمعدان بی شمع ๑۩۞۩๑ برترین وبلاگ پارسی๑۩۞۩๑ كتابخانه اميد ايران . دانلود كتابهاي مبايل و pc كلام تو عصاي معجزه گر توست :) مذهبي اسلامي شامل صدها مداحی جدید صدای پای آب سکوت عشق ریحووون ستایش کابوس شب جنجشک حیرووون :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دفتر خاطرات
گله مند نباش زندگي همين است كه مي بيني .... مجنون
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور
کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که
عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی. |+| نوشته شده توسط نفیسه در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 16
تولد
|+| نوشته شده توسط نفیسه در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 11
95 امتیازی
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!! |+| نوشته شده توسط نفیسه در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 11
مهمون
دیشب خیلی خسته بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم گرم شده بود كه یكدفعه از خواب پریدم. |+| نوشته شده توسط نفیسه در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 10
سیب سرخ
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال بنگر که چگونه می افتی !!!!! برگی زرد یا سیبی سرخ ؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط نفیسه در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 9
..............
سلام یهو میرم سر اصل مطلب : فردا 22 بهمن .. ( اینکه دیگه خیلی تابلو ) فردا روز خیلی بزرگیه ( البته این نظر منه! ) میدونم که به نظرخیلیا فردا اصلا روز
مهمی نیست شایدم بازم به نظر بعضیا بهتره این روز از تقویم پاک شه و ..... یه
عالمه از این نظرا که در جای خودشون مورد احترامه . ولی من فکر میکنم نه به خاطر اینکه بگیم ما عاشق این نظامیم یا حتی بگیم دوست
داره این انقلابیم .نه!
فردا بریم راهپیمایی که بگیم این خاک ماله ماست .این امکانات ( حالا هر چقدر کمه
یا زیاده ...) حق ماست . بگیم که هر کی هر کشور یا هر دولتی که بخواد پاشو از
گلیمش دراز تر کنه بخاطر دفاع ازناموس، شرف ، دفاع از خون عزیزامون یکی
پدرش یکی برادر حتی مادرو خواهرش رو از دست داده و ارزشهامونو هر چیزی
که براش ارزش قائلیم دفاع میکنیم و این حق و اجازه رو به هیچکس نمیدیم که حتی
بخواد با خودش فک کنه که میتونه یه وجب از این خاک و ازمون بگیره .
پس بهتره به راهپیمایی به این چشم نگاه کنیم که با اومدن هر کدوم از ما به خیابونو
دادنه شعار و( شاید همین چیزایی که به نظر ساده میان ولی در عین حال ساده
نیستن ) ..قراره یه باره دیگه قدرتمونو بهشون ثابت میکنیم ( ابته این یه چیز ثابت
شده است) تا یه موقع با خودشون فکر نکنن که میتونن هر کاری که دلشون خواست
انجام بدن و هر غلطی که دلشون خواست بکنن.
همین .
|+| نوشته شده توسط نفیسه در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 0
بعد از مدتها من اومدم
حال و احوال چطوره؟ من که خیلی خوبم. بالاخره امتحانا تموم شد . آخراش دیگه نمیدونستم باید چه جوری درس بخونم که خدارو خوش بیاد ولی الهی شکر که تموم شد. تو این چند وقته که نبودم اتفاقات خیلی زیادی تو اطرافم افتاد ... که میتونم بگم بعضیاشون خیلی غم انگیز بود. مامان یکی از دوستام ( دوست صمیمی مامانم هم بود) که حدود 10 سالی از دوستیشون میگذشت فوت کرد. قبل از اون یکی از جوونای فامیل فوت کرد. یکی از بچه های دانشکمون تو تصادف فوت شد . بعد از چند هفته تو یکی از همین روزای برفی یکی از هم خوابگاهیامو ( که دوستمم میشد دانشجوی سال 2 جغرافیا ) تو تصادف از دست دادم. این آخریو چون تو بطنش بودم واسم غم انگیز تر از بقیه بود، فکر کنید وسط فرجه ها نزدیک شروع امتحانا ساعت 12 شب خبر فوت این دوستمو با صدای جیغ دوستش شنیدم . خیلی فضای سنگینی بود . خیلی سخته اون اوایل همش تصویرش میومد تو ذهنم. بچه ها همه شوکه شده بودن. 2 تا از بچه هارو با آمبولانس بردیم بیمارستان و نوار قلبو.. سرم و .... وای خیلی سخت بود .هر کدوم به اون یکی میرسیدیم فقط گریه میکردیم ... تو خوابگاه همش ازمرگ حرف بود . هم اتاقیامون دوستامون همه تو برف با اون جاده های خطرناک قرار بود که از شهراشون بیان . همه نگران بودیم که یه موقع نکنه بازم اتفاق ناگواری مثل مرگ دوستمون واسمون تکرار بشه!! بچه ها که دیر میکردن همش میترسیدیم نکنه اتفاقی افتاده باشه .... خدا ،نه مرگ و نه این همه نگرانیو نصیب هیچکس نکنه . حالا بریم سر شادیا . صمیمی ترین دوستم نامزد شد، خیلی خوشحالم، واسش دعا میکنم خیلی خیلی خیلی خوشبخت بشه . یه عالمه خوشیایه کوچولو که وقتی با هم جمع میشن میشه خیلی بعدم اینکه الان تعطیلات بین دو ترم خیلی خیلی داره بهم خوش میگذره .. با خیال راحت کارای شخصیمو انجام میدم . میگردم. خلاصه که زندگی پستی بلندی زیاد داره. باید یاد بگیریم که با روزگار کنار بیایم یه ذره اون مارو تحمل کنه یه ذره ما اونو تحمل کنیم
|+| نوشته شده توسط نفیسه در یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت 15
نمید.نم چی بگم
دلم میخواد تو این پستم یه عالمه مطلب بزارم. ولی فعلا هم حسش نیست همم امتحانا مجال نمیده آدم با خیال راحت بشینه و کاراشو بکنه. واسم دعا کنید ممنون میشم همین ..... |+| نوشته شده توسط نفیسه در چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 0
|