![]() نفیسه دانشجوی رشته مشاوره عاشق تو جمع بودن و گردش رفتن آدم منفی نگری نیستم و دوستم ندارم الکی بشینم و برای خودم غم تراشی بکنم . رنگ خاصیم مد نظرم نیست که بگم عاشق اون رنگم. نه! کلا جعبه مداد رنگی رو دوست دارم . . .... بعدشم همین دیگه .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 جستجو
پیوندها
یادداشت های یک سرباز معلم جنوبی ( معرکه است )
گاهی سنگ صبور رزهای صورتی من به توان تو! - - حد فاصل - - خاطرات باور نکردنی یک حاج آقا! من هم 1 روز عاشق بودم (به خدا) گروه مشاوره دانشگاه شهید بهشتی مشاوران جوان نوشته هاي دل من شمعدان بی شمع ๑۩۞۩๑ برترین وبلاگ پارسی๑۩۞۩๑ كتابخانه اميد ايران . دانلود كتابهاي مبايل و pc كلام تو عصاي معجزه گر توست :) مذهبي اسلامي شامل صدها مداحی جدید صدای پای آب سکوت عشق ریحووون ستایش کابوس شب جنجشک حیرووون :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دفتر خاطرات
گله مند نباش زندگي همين است كه مي بيني .... چشمان پدر
این داستانی است درباره پسر بچه لاغر اندامی که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما جثه اش نصف بقیه بچه های تیم بود ، تلاشهایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها ، ورزشکار امیدوار ما ، روی نیمکت می نشست ، اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند . این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت . گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی رو ی نیمکت کنار زمین می نشست ، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت . این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغرترین دانش آموز کلاس بود ، اما پدرش او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد ، ولی به او می گفت : اگر دوست ندارد ، مجبور نیست این کار را انجام دهد . اما پسر عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادمه دهد . او در تمام تمرینها ، حداکثر تلاشش را می کرد به امید اینکه وقتی بزرگتر می شود بتواند در مسابقات شرکت کند .در مدت چهار سال دبیرستان ، او در تمام تمرینها شرکت می کرد اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند . پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد . پس از ورود به دانشگاه ، پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادمه دهد و مربی با تصمیم او موافقت کرد ، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان روحیه می داد . این پسر در تمام مدت چهار سال دانشگاه هم در تمام تمرینها شرکت کرد اما هرگز در مسابقه ای بازی نکرد . در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ، زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت ، مربی با یک تلگرام نزد او آمد . پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد . او در حالی که سعی می کرد آرام باشد زیر لب گفت : پدرم امروز صبح فوت کرده است ، اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم ؟ مربی دستانش را با مهربانی بر روی شانه های پسر گذاشت و گفت : پسرم ! این هفته را استراحت کن ، حتی لازم نیست برای آخرین بازی در روز شنبه بیایی . روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت . مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ، حیرت زده شدند . پسر جوان به مربی گفت : لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم ، فقط همین یک روز . مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است . امکان نداشت او بگذارد ضعیفترین بازیکن تیمش در مهمترین مسابقه بازی کند . اما پسر شدیدا اصرار می کرد . مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : باشد ، می توانی بازی کنی . مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را می دیدند باور کنند . این پسر هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود اما تمام حرکاتش به جا و مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد . او می دوید ، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد . بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند . آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی پسر جوان را دید که تنها در گوشه ای نشسته است . مربی گفت : پسرم ! من نمی توانم باور کنم . تو فوق العاده بودی . بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی ؟ پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد : می دانید پدرم فوت کرده است . آیا می دانستید او نابینا بود ؟ سپس لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و گفت : پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که می توانست به راستی مسابقه را ببنید و من می خواستم به او نشان دهم که می توانم بازی کنم .
|+| نوشته شده توسط نفیسه در پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 22
.......
آيا ميداني چرا خداوند شيطان را از درگاه خود راند و براي هميشه او را طرد کرد ؟ چون فرمان خدارا براي سجده بر انسان اطاعت نکرد !!! اما بي وفايي برخي از آدميان را بنگر که از خداوند رو مي گردانند و حلقه بندگي شيطان به گردن مي آويزند ! رسول خدا (ص) مي فرمايد :خداوند به چنين انسانهايي خطاب ميکند: من به خاطر تو شيطان را طرد کردم اما تو او را دوست خود گرفتي و به اطاعت او در آمدي!!!!!
|+| نوشته شده توسط نفیسه در شنبه 2 آذر1387 ساعت 8
|