تبليغاتX
دفتر خاطرات
دفتر خاطرات
گله مند نباش زندگي همين است كه مي بيني ....
نماز شب
 

عبادت و راز و نیاز با تنها معبود جهان هستی، آن هم در دل تاریك شب، برای «اهل
 
دل» لذّتی فوق العاده و غیر قابل وصف دارد! آنان كه توفیق شب زنده‌داری نصیبشان
 
می‌شود و قطره‌ای از محبت پروردگار بر مشام جانشان رسیده است، تمام دنیا و آنچه
 
در آن است، در نظرشان كوچك و حقیر است.

حافظ میفرماید:
 
«دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند - واندر آن ظلمات شب آب حیاتم دادند»

سیّد السّاجدین امام زین العابدین (ع) در مناجات با حضرت حق، عرضه می‌دارد:
 
«ای معبود من! كیست كه شیرینی محبّتت را چشیده باشد و آنگاه از تو رویگردان
 
گشته و دیگری را به جای تو مقصد و محبوب خود قرار دهد؟ و كیست كه با قُرب تو
 
مأنوس گشته باشد و آنگاه آرزوی دل به دیگری بستن و به غیر تو پیوستن را به سّر
 
ضمیر خویشتن راه دهد؟!».


خداوند مهربان به تمامی بندگان خود نظر لطف فراوانی دارد تا آنجا كه به بنده خود
 
می‌گوید:
 
- «بنده من! نماز شب بخوان كه آن یازده رکعت است»
 
- اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! خسته‌ام نمی‌توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم.
 
- بنده من! دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر را بخوان.
 
- اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! خسته‌ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
 
- بنده من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.
 
- اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! سه رکعت زیاد است.
 
- بنده من! فقط یک رکعت نماز وَتر را بخوان.
 
- اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! امروز خیلی خسته شده‌ام آیا راه دیگری ندارد؟
- بنده من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان بکن و بگو یا الله.
 
- اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم خواب
 
 از سرم می‌پرد!
 
- بنده من! همانجا که دراز کشیده‌ای تیمم کن و بگو یا الله.
 
- اما بنده به خدا می‌گوید: خدایا! هوا سرد است و نمی‌توانم دستانم را از زیر پتو
 
بیرون بیاورم.
 
- بنده من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می‌کنیم.
 
- اما بنده اعتنای نمی‌کند و می‌خوابد.

- پس خداوند به ملائكه خود می‌گوید: ملائکه من، ببینید من اینقدر ساده گرفتم اما
 
بنده من بی‌اعتنا است و خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید
 
دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده است.
 
- خداوند، دو بار او را بیدار کردیم اما باز هم خوابید.
 
- ملائکه من، در گوشش بگوید پروردگارت منتظر توست.
 
- پروردگارا باز هم بیدار نمی‌شود!
 
- اذان صبح را می‌گویند هنگام طلوع آفتاب است.
 
- ای بنده بیدار شو نماز صبحت قضا میشود.
 
- خورشید از مشرق سر بر می‌آورد خداوند رویش را بر میگرداند و می‌گوید:
 
- ای ملائکه من، آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟


                                                          
 
 
|+| نوشته شده توسط نفیسه در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 12 |

یه چهارشنبه جالب!!!
سلام

انشاالله که همگی خوبین دیگه ؟

خیلی وقته خودم تو وبم دست نوشته نذاشتم ... ولی خوب حالا که دارم میزارم

چهارشنبه برای غافگیریه اموات  با یکی از دختر عموها قصد کردیم که بریم بهشت

زهرا .. بریم سر خاک زن عموم و بقیه .

رفتیم و ... بالاخره بعد از یه مسافرت درون شهری رسیدیم به قطعه مورد نظر .

قشنگ قبراشونو ( زن عموم . مامانش و باباش ) شستیم و روزنامه رو انداختیم .

من یه طرف قبر . دختر عموم اون طرفش . نشستیم به صحبت و یه یکی ۲

ساعتی سه تایی نشستیم و اختلاط کردیم .

 ( با زن عموم  )  بودنشو حس میکردم  . صداش و از بچگیام کشیدم بیرون ..

هنوز تو گوشمه ... دوسش داشتم خیلی زیاد . روزی که خبر فوتش و شنیدم ..

وای نه ! همیشه دوسش داشتم و دارم .

تو حوالی جایی که ما نشسته بودیم یه آقای محترمی داشت یه قبر و میکند . 

دختر عموم میگفت

بریم سر اون قبر خالیه ..من میگفتم نه .. چه کاریه  ولی آخه مقاومت تا کی؟

 بالاخره که همه رفتنی هستیم

خلاصه رفتیم . رسیدیم سر خاک دیدیم یه سنگ قبر که واسه سال ۵۷ بود سر جاش

نیست .. قبرم خالیه ... و آمادست برای یه فوت شده دیگه !  حالا ما هی دنبال

مرده میگردیم مگه پیدا میشه !!...

رفتیم به اون آقای محترم میگیم : پس مرده این قبر خالیه کو؟؟؟میگه : هستش

اسکلتش مونده منم فقط موقع کندن یه ذره جمجمشو جا بجا کردم که بشه خاک

 و کند برای یه فوت شده دیگه یهمون خانواده !  ( این ما دوتاییم   )

ما رو میگی چشامون گردترین عالم شده بود.

تا حالا با یه همچین شغلی برخورد نکرده بودیم. ۲ تایی شروع کردیم به سوال

پرسیدم یکی من یکی دختر عموم ! طرف ۱۲ ساله که تو بشت زهرا کار میکنه . 

قبلا تو غسالخونه بوده . الان اومده تو کار دفن مرده و کندن قبر و ... خدایا شغلش

خاص ترین شغل عالمه . من که اصلا دل یه همچین کاریرو ندارم .!!

من همیشه با خودم فکر میکردم کسایی که وارد یه همچین شغلایی میشن

تحصیلاتشون پایینه ... و اینکه اصلا چجوری ازدواج میکنن و اینا! خوب سوال بود

 دیگه اونجوری نیگام نکنین

اون آقای محترم داشت درس میخوند به اضافه اینکه .. اینجارو گوش کن ... خانمش

استاد دانشگاهه!!!

گرفتی؟؟؟ اونم نه از این دانشگاه بیخودا .. یه کی از بهترین دانشگاههای ایران!!!

من که کفم بریده بود .

اصلا نمیدونستم باید چی بگم.. حقوقشم خدایی خوب بود . هر کی رشته

دانشگاهیش نگرفت بزنه تو

کار بهشت زهرا ... وضعش خوب میشه

راجع به اینکه اطرافیانش مشکلی با شغلش دارن یا نه پرسیدیم ..

گفت اولین نفر خانممه که باید مشکل داشته باشه که نداره ! بعدم بچه هامن که

اونام ندارن... خوب بقیه هم که ....

خوب راست میگه دیگه .. آخه یکی به من بگه چه اهمیتی داره مشکل بقیه؟! اون زن

و بچه رو بگو .... خیلی حس عجیبیه ...

مهمتر از همه اینه که داره قد یه مهندس و بیشتر حقوق میگیره . خانوادشم که با

کارش مشکل ندارن دیگه چی میخوای ...؟؟؟

چقدرم انسان خوش برخورد و شریفی بوود .

من که له بودم .. دختر عموم بدتر تر من ... ازش خداحافظی کردیم ... رفتیم مزار

شهدا .... بعدم رفتیم سمت مترو ... همش تو راه دوتایی به حرفای آقاهه فکر

میکردیم .

نشستیم تو مترو ...  رسیدیم خونه ...

از تشنگی و گشنگی داشتیم هلاک میشدیم

ولی واقعا روز جالب و خوبی بود .

شمام وقت کردین یه سری به امواتتون بزنین .. ثواب داره ...  ولی نه مثل ما

چهارشنبه  ۵ شنبه ای جمعه ای... خودمونم یه روزی محتاج همین سر زدنا

میشیما ببین من کی گفتم

 

|+| نوشته شده توسط نفیسه در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 19 |

گل آفتابگردان...
 

گل آفتابگردان رو به نور ميچرخد و آدمي رو به خدا . ما همه آفتابگردانيم .اگر

آفتابگردان به خاك خيره شود به تيرگي ، ديگر آفتابگردان نيست. آفتابگردان كاشف

معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد. اين ها را گل آفتابگردان به من گفت و من

تماشايش مي كردم كه خورشيدكوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعله اي بود و

دايره اي داغ در دلش مي سوخت .

آفتابگردان به من گفت : " وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد، مطمئن است كه

او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي

گيرد؛ اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد. 

 آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را ميداند. او جز دوست داشتن آفتاب و

فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نوور مي كند، در نور به دنيا

مي آيد و در نور مي ميرد. نور ميخورد و نور ميزايد.

دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با

خدا . بدون آفتاب آفتابگردان ميميرد؛ بدون خدا، انسان ."

 

 

 آفتابگردان گفت: " روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند

و روزي كه تو به خدا برسي ، ديگر تويي نمي ماند. و گفت من فاصله هايم را با نور پر

ميكنم ، تو فاصله هايت را چگونه پر ميكني؟" آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد.

گفت و گوي من و آفتابگردان نا تمام ماند. زيراكه او در آفتاب غرق شده بود.

جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود.

خداحافظي كردم ، داشتم ميرفتم كه نسيمي رد شد و گفت : " نام آفتابگردان همه

را به ياد آفتاب مي اندازد، نام انسان كسي را به ياد خدا خواهد انداخت ؟؟ "

 آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم.....

عرفان نظر آهاري

 

|+| نوشته شده توسط نفیسه در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 22 |